تبليغاتX
دختری از دیار تنهایی

دختری از دیار تنهایی

به نام آنکه بر وجود انسان دمید

 

اگه مامانم امروزنذاره برم بیرون تا آخر شب مثل سگ میشم .

حالا همیشه می ذاره ها امروز نمی دونم چرا این جوری شده خیلی حرسم درومده دلم می خواد دیوارو گاز بگیرم من تولد دوست نرفتم که امروز با نگار برم بیرون اگه می دونستم می خواد  این جوری کنه که تولد می رفتم .

ای خدا من گفتم اگه امروز نرم بیرون انقدر بد میشم که ناراحت شی هم چین بنده ای داری .

مامانم با خودش فکر می کنه که من خیلی بیرون میرم ولی اصلا این طوری نیست من خودمم دوست ندارم دائما یرون باشم .

من شاید فقط دو هفته یک بار برم بیرون تازه اونم هیچ وقط تنها نمیرم با دوستم شاید توجمع خانواده زیاد ددد برم ولی با برو بچس کم .

خداجون برم دیگه

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:5  توسط فرناز  | 

 سلام برگشتم

جدا از این که کلی تو حرم گریه کردم وکلیم به همون سخت گرفتن ولی با زم به من ودوستام خیلی خوش گذشت مخصوصا وقتی که از دریچه ی کولر با طبقه های بالا حرف می زدیم یا وقتی که با تلفن اتاق آرامش دیگران رو بهم زدیم.

 چقدر م پسراشون قزمیتن .این مدت که اون جا بودیم انقدر دلمون برای بروبچس تهران تنگ شده بود که خدا می دونه.

من که دیگه امکان نداره توی اون شهر پا بزارم حالا شاید رفتما

ولی امان از این که ساعت ۳ صبح باید میرفتیم حرم تا۸ بعد ۱۱می رفتیم تا۱۲ دوباره۶تا۱۰ تو حرم بودیم دیگه دویونه شده بودیم ولی بی شوخی خوب بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:6  توسط فرناز  | 

فعلا bye

 

برای چند وقت با مدرسه دارم میرم مشهد پس تا۵روز دیگه خدا حافظ .همه رو هم دعا میکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 11:58  توسط فرناز  | 

جاودانه ها

               

 من هستم.

و تا آخر زمان خواهم بود.

زیرا وجود مرا پایانی نیست.

من راه خود را از میان فضاهای بی کران گشوده، در دنیای خیال پر کشیده،ودر آن بالا به

حلقه ی نور نزدیک شده ام.

   با وجود این ،بنگرید چگونه اسیر ماده ام.

 

من برای همیشه بر این سواحل گام خواهم زد،

در میان ماسه و کف.

مد بلند دریا مرا خواهد زدود،

و باد کف را خواهد سترد.

اما دریا وساحل برای همیشه

باقی خواهند ماند.

 

و او با خودش با گفت:

 آیا روز جدایی همان روز دیدار است؟

آیا گفته می شود غروب من،در حقیقت همان ، پگاه من بوده است؟

 

ما به خاک چنگ می زنیم، در حالی که آغوش خداوند به روی ما کاملا گشوده است.

ما نان زندگی را پایمال می کنیم،در حالی که گرسنگی بر جانمان دندان می ساید.

زندگی چه قدر با انسان مهربان است و انسانچه قدر از زندگی دور افتاده است.

                 

                                ترجمه :مسیحا برزگر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 15:26  توسط فرناز  | 

نکات خواندنی دربارهی انریکه اگلسیاس

 

1- نام کامل وی « انریکه میگوئل ایگلسیاس  پریسلر » است.

2- تاریخ تولدش 8 می 1975 می باشد.

3- متولد برج حوت است.

4- 30 سال دارد.

5- پدرش خواننده معروف لاتین « خولیو   ایگلسیاس » است.

6- مادرش « ایزابل پریسلر » در مادرید زندگی می کند، یک سوسیالیست و یک ژورنالیست است.

7- والدینش در 1978 از هم جدا شدند.

8- کفش شماره 10 می پوشد.

9- 189 سانتی متر قد دارد.

10- موها و چشمان قهوه ایی دارد.

11- یک برادر تنی و دو برادر ناتنی و همچنین یک خواهر تنی و چهار خواهر ناتنی دارد.

12- پیش از هر کنسرت چای چینی می نوشد و گلوی خود را ورزش می دهد.

13- در درجه اول خود را یک نویسنده آهنگ می داند و بعد یک خواننده.

14- تمام حیوانات خیابانی خود را به بیمارستانهای محلی بخشیده.

15- اهل سحرخیزی و صبح از خواب بیدار شدن نیست.

16- سابق بر این و حتی همین حالا از خاطر خواهان و عاشقان مریلین مونرو بوده و هست.

17- یکبار پاهای سگش را سوزانده و شکسته.

18- عاشق موج است و موج سواری.

19- اولین بت او « سوپرمن » بوده است.

20- عاشق رقصیدن است.

21- به سفینه های فضایی و یوفوها عقیده دارد.

22- هرگز بیش از 20 دلار در جیب هایش با خود حمل نمی کند.

23- رنگ های خاکستری ، سفید ، آبی و قرمز را دوست دارد.

24- کلاهی به رنگ آبی دارد که آن را دیوانه وار می پرستد ، این کلاه را دوستی به او داده که در حال حاضر مرده !

25- عاشق اتومبیل های کروکی است.

26- در میامی زندگی می کند.

27- متولد اسپانیاست.

28- در میان غذاها عاشق همبرگر و جوجه سرخ شده فرانسوی است.

29- مواد مخدر یا سیگار استعمال نمی کند.

30- وقتی کاری برای انجام دادن نداشته باشد ، دیوانه می شود.

31- خود را آدم صادق و بی شیله پیله ایی می داند.

32- سه سال پی در پی ، یازده کار شماره یک در آثار خود دارد.

33- ظرف 4 سال بیش از 13 میلیون آلبوم فروخته است.

34- یک جایزه « گرمی » برده است.

35- سه نمایش سوپ اپرا در آمریکای لاتین اسامی خود را با سه آواز او مشترک هستند. Marisol و Esperanza و El Pasis De Las Mujeres

36- نوشتن آهنگ را در تخت خواب آغاز کرد و البته گاهی هم دور و اطراف گاراژ یکی از دوستانش شعر می گفت ، در آن زمان 13 ساله بود.

37- عاشق گروههای موسیقی دهه 60 مثل « پلیس » و « دایر استرینس » می باشد.

38- پیش از این با کمپانی « فونوویسا » و کمپانی های مستقل لوس آنجلس کار می کرد ولی در حال حاضر با « یونیور سال » وارد معامله شده است.

39- برای وارد شدن به کمپانی تولید ، خود را « انریکه مارتینز » معرفی کرد.

40- وقتی او را با عنوان و لقب « پسر خولیو ایگلسیاس » خواندند کار را متوقف کرد و از کمپانی خارج شد.

41- اولین برنامه تلویزیونی انگلیسی زبان وی در نمایش « دیوید لترمن » بود.

42- در بیش از 150 منطقه جهانی برنامه اجرا کرده.

43- « ریکی » نام مستعار اوست اما او به شدت از اینکه او را با عنوان یک ریکی دیگر خوانند متنفر است.

44 - همان تیم نویسنده آواز « ایمان » برای « چِر » آوازBailamos را برای او نوشتند. 

 45- عاشق MTV است.

46- شوخی و خنده با مردم را دوست دارد.

47- پاهای زنانه ایی دارد و به گفته خودش این برایش مسئله مهمی است.

48- اغلب اوقات می توانید او را پا برهنه مشاهده کنید.

49- تیپ مناسب وی در مورد علاقه اش معمولاً جین و یک تی شرت است.

50- اولین آلبوم اسپانیایی زبان وی در 25 سپتامبر 1995 منتشر شد.

51- آلبوم دوم وی در 29 ژانویه 1997 منتشر شد.

52- آلبوم سوم وی در 1 سپتامبر 1998 منتشر شد.

53- فیلم مورد علاقه اش یکی از سه گانه های « ایندیانا جونز » با عنوان « مهاجمین صندوقچه گمشده » است.

54- هنرپیشه مورد علاقه اش « مریل استریپ » است.

55- « خربزه اسپانیایی » و « سالاد » را دوست دارد.

56- هرگز ساعت به مچ نمی بندد.

57- هر شب دعا می خواند.

58- مدیر سابق وی « فرنان مارتینز » سابقاً مدیر پدر وی بوده است.

59- در دانشگاه میامی « مدیریت بازرگانی » می خواند اما از آنجا اخراج شد و حرفه خوانندگی را دنبال کرد.

60- هنگام خواب باید بالشی را بین پاهایش بگذارد.

61- موقع خواب شلوارک به پا می کند ، اصلاً پیژامه پایش نمی کند.

62- خطر و ورزش های خطرناک را دوست دارد.

63- یکبار موقع اسکی روی آب با درختی برخورد کرد که منجر    می شود بیش از 40 بخیه از آن به یادگار داشته باشد که این زخم پشت گوش وی می باشد.

64- از اینکه مردم بدون شناخت وی او را مورد قضاوت قرار       می دهند متنفر است.

65- بازیگر مورد علاقه اش « آنتونی هاپکینز » است.

66- کاراکتر کارتونی محبوب وی « باگزبانی » است.

67- خواندن کتاب های « ارنست همینگوی » را دوست دارد.

68- بیش از هزاران بار به تماشای کارتون « پینوکیو »ی کمپانی   « والت دیزنی » نشسته است.

69- از خوردن غذاهای ژاپنی مثل سوشی ، اویسترس و صدف سرخ شده و هر چیز کش مانند دیگر بیزار است.

70- سفر کردن را دوست دارد.

71- بهترین اوقاتش را در مادرید ، میامی ، مکزیکوسیتی و بوینس آیرس گذرانده.

72- تعطیلات مورد علاقه اش « کریسمس »  می باشد.

73- تصمیم دارد پس از ازدواج و تشکیل خانواده به کلی نمایش و موسیقی را کنار بگذارد.

74- یکی از بزرگترین عشق های او فوتبال است.

75- با خواندن مجلات خود را آگاه به مسائل روزانه نگاه می دارد.

76- دوست دارد پرواز با هواپیما را یاد بگیرد.

77- شعار او این است : « سعی کن هر روز را با شادی بگذرانی ! ».

78- هرگاه متوجه غیبت او شدید سری به « همبرگر کینگ » یا      « رستوران مک دونالد » محل خود بزنید.

79- برادرش « خولیو جونیور » مدل و مانکنی بوده که حالا خواننده شده است.

80- خواهرش یک گوینده خبر تلویزیونی است.

81- اگر چه یک ترانه دو صدایی با « ویتنی هوستون » اجرا کرده اما هرگز با او ملاقاتی نداشته بود.

82- انریکه برادر دیگری دارد که پدرش نتوانست او را سرپرستی کند اما خواننده « خاویر » این امکان را به او داد تا از نام خانوادگی     « ایگلسیاس » استفاده کند.

83- از سوی مجله « پیپل » عنوان یکی از « 50 چهره زیبای جهان » را به دست آورد و باز در سال 98 از سوی همین مجله لقب        « بهترین مرد زنده جهان » را دریافت کرد.

84- یکی از مخالفان وی آهنگ « بایلاموس » وی را به صورت     « موش کورت را  بگیر » ترجمه کرد. Bailamos

85- شایعه بوده که « کریستینا آگوئیلرا » خاننده پاپ با او روابطی داشته ، این شایعه پس از جایزه مخصوص « اِم تی وی » برای      « آنچه یک دختر  می خواهد » که آن دو با هم به اجرایش پرداختند پخش شد.

86- او اغلب در نمایش هایش سقوط می کند و زمین می خورد ! برای همین همیشه خود را یک آدم دست و پا چلفتی می خواند.

87- از اینکه داخل گروه موسیقی لاتین باشد بیزار است ، مردم اغلب فراموش می کنند که او متعلق به « کارائیب » نیست بلکه برای      « مدیترانه » است.

89- بلد نیست چطور « سالسا » برقصد.

90- برای افرادی مانند « ریکی مارتین » و « مارک آنتونی » احترام ویژه و فراوانی قائل است.

91- اولین کسی بود که در خلال برنامه « جوایز موسیقی آمریکایی » مقابل تماشاگران به اجرای برنامه پرداخت.

92- اولین آلبوم خود را به « الویرا » دایه خود تقدیم کرد ، این زن تنها کسی بود که از رویاهای خواننده شدن انریکه با خبر بود..

93- بعضی دوستانش او را « کیکا » صدا می زنند که معنای       « حسود » می دهد: Kika

94- در مدرسه شاگرد خجالتی بود. دختران مدرسه اصلاً نمی دانستند که او وجود دارد !

95 - یک جایزه « گرمی » دریافت کرد،

به نام Golden Retriever  

96- هرگز با دختری که در کلیپ « بایلاموس » همراهی اش می کرد قرار نگذاشته بود.

97- پس از یک تماس تلفنی با « ویل اسمیت » ساندتراک فیلم      « غرب وحشی وحشی » را ساخت . از آن زمان به بعد این دو دوستان خوبی شده اند.

98- به خاطر مادرش ، رگه ای « فیلیپینی » نیز دارد.

99- همیشه موقع خواب احتیاج به آشامیدن آب دارد.

کمپانی هایی که با او کار کرده اند:

اینتر اسکوپ : 13 بار

یونیور سال اینترنشنال : 12 بار

فونوویسا : 8 بار

یونیور سال لاتینو : 5 بار

سونی اینترنشنال : 5 بار

 نکات خواندني در بارهی انریکه اگلسياس

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 11:6  توسط فرناز  | 

مرگ و زندگی

                       

بدین سان شب ها می گذرند و ما در بی خبری به سر می بریم .

روز ها به مه خوش آمد می گویند و به استقبالمان می آیند. اما ما

در ترسی همیشگی از روز ها و شب ها زندگی می کنیم.

 

 

اکنون می خواهم بمیرم، زیرا به مقصد خویش رسیده ام. من

سر انجام آگاهی خویش را به جهانی ورای غار تنگ زادگاهم سبط

دادم. این است طرح زندگی .................این است راز هستی.

 

 

ما می میریم تا به زندگی حیات ببخشیم همان طور که انگشتان ما

 رشته ها را می ریسند برای بافتن جامه ای که خود هرگز به تن

نخواهیم کرد.

 

اگر تمامی رازهای زندگی را حل کنی ، مشتاق مرگ می شوی،

زیرا مرگ تنها رازی دیگر از رازهای زندگی است.

 

از آن جا که زندگی را نمی شناسیم، از مرگ می هراسیم وهراس

از مرگ ما را از در گیری و جنگ به وحشت می اندازد.

آن هایی که زندگی می کنند، آن هایی که می دانند بدون یعنی چه،

آن هایی به دانش زندگی در دل مرگ دست یافته اند، آنها صلح را

موعظه نمی کنند ، زندگی را تبلیغ می کنند.

 

 

                         پیشگفتار: اشو

               گردآوری : پرفسور بوشوری

 

 

                    ترجمه : مسیحا برزگر

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 10:40  توسط فرناز  | 

امید

امید

دنیا آن قدر وسیع است که برای همه مخلوقات جایی هست،

پس به جای اینکه جای کسی را بگیرید ،تلاش کنید جای واقعی خود را بیابید.

 

هر وقت دلت گرفت ،هروقت آسمون مثل همیشه برات آبی نبود، هر وقت احساس کردی زیر بار

مشکلات خورد میشی،هر وقت حس کردی دیگه به دردی نمی خوری، هر وقت حس کردی که خیلی

بی مصرف وپوچی ،هر وقت حس کردی خیلی تنها شدی.........به اون بالا نیگا کن.

 

آنان که رنگ پریدگی پائیز را دوست ندارند   نمی دانند پائیز همان بهاریست که عاشق شده است.

 

زندگی معلم سخت گیری است که اول امتحان می گیرد ،بعد درس میدهد.

 

زندگی مثل بازی شطرنجه که اگر بازی نکنی ،میگن بلد نیست، اگر بد بازی کنی می بازی،اما اگر خوب بازی کنی، همه می خوان شکستت بدن.

 

اعتماد را از کودکی بیاموز که: وقتی او را به هوا می اندازیم می خنده چون می دونه که او راخواهیم گرفت.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 20:26  توسط فرناز  | 

آزادی

        

زندگی بدون آزادی به جسمی بی روح می ماند ، آزادی بدون اندیشه به روحی آشفته حال....

زندگی، آزادی و اندیشه هر سه یک  چیزند و همیشه پاینده اند و نمی میرند.

 

تو در حضور خورشید نیم روز آزاد هستی، تو در حضور ستارگان شب آزاد هستی .

و تو آزاد هستی حتی هنگامی که دیگر نه خورشیدی وجود دارد و نه ماه و ستاره ای.

تو آزاد هستی هستی هنگامی که چشمان خویش را بر روی هر آنچه هست ببندی.

اما تو بنده ی کسی هستی که دوستت می دارد، زیرا دوستت می دارد.

 

                          ترجمه:برزگر

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 20:24  توسط فرناز  | 

اگر زود می دانستم....

 

 

 مادر من فقط یک چشم داشت. من از او متنفر بودم. او همیشه مایه ی خجالت من بود. او برای امرار معاش خانواده برای معلمها و شاگردان غذا می پخت.

یک روز آمده  بود دم در مدرسه که مرا با خود ببرد.خیلی خجالت کشیدم ،چه طور می توانست چنین کاری با من بکند...با تنفر به او نگاه کردم و از آن جا دور شدم.

روز بعد بچه ها در مدرسه مرا دست انداختند که :مامانت فقط یک چشم دارد؟ آرزو می کردم مادرم از روی زمین ناپدید می شد .همین را به او گفتم :مادر چرا دو تا چشم نداری؟ تو فقط باعث می شوی من اسباب خنده ی همه بشوم ،چرا نمی میری؟

مادرم جوابی نداد .کمی احساس گناه کردم ،اما در عوض احساس خوبی داشتم از این که سال ها می خواستم بگویم بالاخره به او گفتم .فکر نمی کردم او را سخت رنجانده باشم؟ شاید به خاطر این بود که او تنبیهم نکرد. آن شب بیدار شدم و به آشپزخانه رفتم که یک لیوان آب بردارم، مادرم آن جا نشسته بود و داشت آهسته گریه می کرد، انگار می ترسید صدای گریه اش مرا بیدار کند. نگاهی به او کردم  و از آشپزخانه بیرون رفتم.

 به خاطر حرف ها یی که به او زده بودم چیزی در گوشه قلبم مرا می گزید.

با این حال ،هنوز از مادری که فقط با یک چشم گریه می کرد ،متنفر بودم. به خودم گفتم بزرگ می شوم و موفق خواهم شد، چون از مادر یک چشم وآن همه فقر و بدبختی مان متنفر بودم.

پس سخت درس خواندم .مادرم را ترک کردم و به سوئد رفتم و در آن جا درس خواندم و با اطمینان در دانشگاه قبول شدم .ازرواج کردم برای خودم خانه خریدم ، بچه دار هم شدم .حالا مرد موفقی بودم و با خوشبختی زندگی می کردم .آن جا را دوست داشتم چون مادرم را به یادم نمی آورد.

خوشبختی ام روز به روز بیشتر می شد تا این که یک روز کسی سر زده به دیدنم آمد .او مادرم بود هنوز با همان یک چشم. انگار همه ی آسمان روی سرم خراب شد. .دختر کوچکم از چشم مادرم ترسید و فرار کرد.

از او پرسیدم : شما ؟ من شما را نمی شناسم.

سعی کردم به این حرفها واقعیت بدهم ،سرش داد زدم: چه طور جرأت کردی به خانه ی من بیایی وبچه ام را بترسانی ؟گم شو و از این جا برو همین حالا...

وقتی این را گفتم مادرم به آرامی جواب داد: آه معذرت می خواهم. مثل این که آدرس را اشتباه آمدم.

و غیبش زد. به خودم گفتم تا زنده ام به آن واقعه اهمیت نمی دهم و حتی فکرش را نخواهم کرد.

آن وقت احساس رهایی کردم .یک روزنامه ای درباره ی گرد همایی مدرسه ی سابقم به دستم رسید. به دروغ به همسرم گفتم باید به یک سفر کاری بروم.

بعد از گرد همایی فقط از سر کنجکاوی به سراغ کلبه ی قدیمی رفتم که زمانی خانه هم بود.آن جا فهمیدم که مادرم روز پیش از آن جا در گذشته بود.ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم. هنگام مرگ یک تکه کاغذ در دستش بود نامه ای خطاب به من:

پسرم فکر می کنم به قدر کافی عمر کرده ام و دیگر به سوئد نخواهم آمد .ولی آیا خواهش بزرگی است که از تو بخواهم هر از گاهی این جا به دیدن من بیایی ؟دلم خیلی برات تنگ شده. و وقتی فهمیدم که برای گردهمایی به این جا می آیی ،خیلی خوش حال شدم .اما تصمیم گرفتم به مدرسه نیایم،به خاطره خودت....متاسفم که فقط یک چشم دارم و همیشه تو را خجالت داده ام .

می دانی ،وقتی خیلی کوچک بودی، تصادف کردی و یک چشمت را از دست دادی به عنوان مادرت طاقت نداشتم که ببینم یک عمر با یک چشم زندگی کنی . بنابراین یک چشمم را به تو دادم . به پسرم افتخار می کردم که با آن چشم به جای من هم می تواند همه ی دنیا را ببیند . من هیچ وقت به خاطر کارهایت از تو نرنجیدم یعنی آن یکی دو دفعه ای که از دستم عصبانی شدی ، با خودم گفتم برای این است که دوستم دارد. دلم برای روزهایی که هنوز بچه بودی و کنارم بودی تنگ شده. دلم خیلی برات شده . دوستت دارم. تو همه ی دنیای منی.

دنیای من داغان شد. آن گاه به یاد کسی که به خاطر من زنده بود به گریه افتادم...............به یاد مادرم.....                                                                                                

 

 

                         زهره زاهدی         

              با اندکی تغیر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 18:27  توسط فرناز  | 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

 

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
 
سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
 
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

وگر دست محبت سوي كس يازي

به اكراه آورد دست از بغل بيرون

كه سرما سخت سوزان است
 
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك

چو ديدار ايستد در پيش چشمانت

نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟

مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
 
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم

منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور

منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ي ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 13:44  توسط فرناز  | 

عشق یعنی

 

 

عشق یعنی راه رفتن زیر باران

                                عشق یعنی من می روم تو بمان

عشق یعنی آن روز وصال

                            عشق یعنی بوسه ها در طول سال

عشق یعنی پای معشوق سوختن

                                  عشق یعنی چشم را به در دوختن

عشق یعنی جان می دهم در راه تو

                                  عشق یعنی دستان من در دست توست

عشق یعنی عزیزم دوستت دارم تورو

                                    عشق یعنی اشکهای من در نمیه شب

عشق یعنی اسم تو واسم میاره تب

                                    عشق یعنی انقباظ و انبصاط

عشق یعنی درده من درده کتاب

                                  عشق یعنی زندگیم وصله به توست

عشق یعنی قلب من در دست توست گلم

                                        عشق یعنی عشق من زیبای من

عشق یعنی همدمم دوستت دارم تا بی نهایت

                                  عشق یعنی بی تو نمیتونم بمونم

عشق یعنی بازم تلاشم برا بی تو موندن بی نتیجه بود

                                                          عشق یعنی باختن زندگی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 10:27  توسط فرناز  | 

روانشناسی میوه ها

 

 

 

پرتغال:

از بين ميوه ها اگر پرتغال ميوه محبوب شماست ما آدمي پرقدرت وبسيار صبوريد ودوست داريد

كارها را به آرامي وبا متانت اما درعين حال با درايت كامل وجسارت به انجام برسانيد سخت كوش

وپرتلاش وكمي هم خجالتي هستيداما دردوستي مي توان به شما اعتمادكرد شما دوستان خود را با دقت

انتخاب كرده وبا تمام وجود به آنها عشق مي ورزيدواز درگيري وتنش به هرقيمت پرهيز مي كنيد.

 

سيب :(اگر مورد علاقه شماست

 

فردي اسراف كار وبسيار رك گو هستيداگرچه ممكن است بهترين مديرنباشيداما

ميتوانيدرهبريك تيم كوچك باشيدكه با تلاش زياد تيم را به موفقيت بزرگ مي

رسانيددربيشتر موقعيتها مي توانيد باسرعت وبه درستي تصميم بگيريدشما از سفرهاي

كوتا وغيرمنتظره لذت مي بريدزمانيكه با شريك زندگي خود به سر مي بريد جذاب وخونگرم به

نظر مي آييدوبه شدت عاشق زندگي به مفهوم واقعي آن هستيد

 

آناناس :

 

بسيار سريع تصميم مي گيريدوسريعتر از آن عمل مي كنيددرتغيير شغل وخطر كردن در زمينه

اجتماعي شجاع وبي باك هستيد شما دارايي يك توانايي استثنايي درمديريت هستيد نمي گذاريد

كار روي دستتان بمانددوست داريد مورد اعتماد ديگران باشيدوخيلي سريع با ديگران ارتباط

برقرار نمي كنيدولي به محض انجام اي كار دوستان رابراي هميشه براي خود نگه مي داريد به ندرت

به دنبال زندگي رمانتيك مي رويدوشريك غالبا به واسطه اين صفات ممتاز تحت تاثيرتان قرار

ميگيرداما از توانايي شما درنشان دادن اين احساسات نا اميد است

 

موز:

عاشقان موز افرادي دوست داشتني آرام وطبيعتا گرم وبا احساس هستند شما غالبا از نداشتن

اعتماد به نفس وخجالتي بودن در رنج هستيد ديگران از طبع آرام وشيرينتان سوءاستفاده كرده

 وسعي مي كنندبه اين وسيله براي خود موقعيت هاي جالبي رقم بزنندعاشق شريك زندگي خود

درتمام زمينه ها هستيد واين عشق به خاطر زيبايي جسمي وروحي اوست به خاطر روشي كه داريد

روابط شما با او همواره در يك هماهنگي كامل است

 

 

نارگيل :

 

دوستداران اين ميوه سنگين وكمياب افرادي بافكر وجدي وباشعور هستندشما از روابط اجتماعي

لذت مي بريد وبه ويژه روي همراهان ودوستان خود حساسيت خاصي داريدممكن است كمي خود خواه به

نظر آييداما لزوما چنين صفتي در شما برجسته نمي شود شما فردي سريع الانتقال آگاه وگوش

به زنگ هستيدكه درزمينه شغلي هميشه در بالاترين رده قرارداشته وبه بهترين نحو كارها را انجام

مي دهيد شما نياز به شريكي عاقل داشته وعقل واحساس را با هم در اين مسئله دخالت نمي دهيد

 

گيلاس:

 

زندگي هميشه به شيريني كه در نظر داريد خود رابه شما نشان نمي دهدفرازوفرود درزندگيتان

زياد است به ويژه درموقعيت حرفه اي وكاري در هر پروژه اي كمي پول به دست مي آوريد ذهني فعال

وخلاق داشته وهميشه به دنبال چيزهخاي نو هستيد شما شريك صميمي ووفادار مي باشيد اما اثر

گذاشتن براحساسات شما كاري ساده نيست خانه تان براي شما به منزله بهشت است وهيچ چيز را

بيشت از اين دوست نداريد كه در منزل باشيد ودوستان وآشنايان وخانواده شمارادوره كنند

انگور سياه:

به طور كلي آدمي مودب وخوشرو هستيد اما گاهي سريع عصباني ميشويدهرچند به همان سرعت

عصبانيت شما كاهش مي يابداز زيبايها به هر شكلي كه باشد لذت مي بريدبسيار محبوب ومورد

علاقه ديگران هستيد شور وعلاقه زيادي به زندگي داريد

 

گلابي :

 

چنانچه فكر خود را معطوف به كاري مي كنيد آن را با موفقيت به انجام مي رسانيد دوست داريد

نتيجه تلاشتان را به زودي ببينيداز انگيزه هاي مفيد ذهني لذت برده ودنباله رو آن هستيد كمي

خجالتي به نظر مي رسيدودر بيان احساسات خود چندان راحت نيستيد زمانيكه به دنبال شريك

زندگي هستيد به هوش سرشار ديد وسيع ودل دريايي اش اهميت مي دهيد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 11:54  توسط فرناز  | 

بی توهرگز...

 

 

بوسه زدم سطربه سطر تورا                   تاكه ببويم همه عطر تورا

سطر به سطرش همه دلدادگيست            عطر جوانمردي وآزادگيست

عطر تو درنامه چها ميكند                          غارت دل وجان ما ميكند

از غم خود جان مرا كاستي                      بار ديگر حال مرا خواستي

بي تو چه گويم كه مرا حال نيست              مرغ دلم بي تو سبكبال نيست

هر چه كه خواندم دل تو تنگ بود                حال من وحال تو همرنگ بود

بي تو مرا روز طلايي نبود                          فاجعه بود اين كه جدايي نبود  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 11:54  توسط فرناز  | 

عید مبارک .

 

سلام ببخشید اگه دیر شد عید رو تبریک بگم .

باید بگم که من یک دختر هستم واز این مسئله بسیار خوشحال هستم .

واگر بااین مطلب رو به رو شدید که من پسرم باور نکنید.

با تشکر از شما فرناز.

عید همه مبارک امید وارم امسال خوشی در خونه ی همه رو بزنه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 20:22  توسط فرناز  | 

 

من تو را ای عشق از کف داده ام

 هم خودم را هم تو را گم کرده ام

 آن من عاشق ، من دیوانه را

 من نمیدانم کجا گم کرده ام

 من نشانی های خود را می دهم 

 یک نفر باید مرا پیدا کند

 یک نفر باید که با طوفان عشق

 این برکه خشکیده را دریا کند

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 20:22  توسط فرناز  | 

ببخشید اگه......

 

ببخشید اگه دیر شد عید رو به همه تبریک بگم .

بعضی وقت ها بعضی ها دوست دارن چوب لای چرخ کسایی که اونارو خیلی دوست دارن بذارن .

یکی از اون ها برادر من .

چند وقت پیش  شما با مطلبی در وبلاگ من مواجه شدید که نوشته شده بود من پسر هستم ودانشجوی رشته ی پزشکی ام ولی من اصلا به دکتر شدن هیچ علاقه ای ندارم و دوست دارم وکیل شم .بنابر این هر گونه مطلبی در باره ی این که من پسر هستم وقصد فریب شما را داشته ام اشتباه بوده ولطفا باور نکنید .

با تشکر از شما فرناز .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 19:57  توسط فرناز  | 

عشق

 

 

یکی بود یکی نبود
شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی از دنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است.آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود .آن شخص وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت
پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟
ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:
آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.
از وقتی که رسیده نشسته وبه حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می کند..به درد و دلشان می رسد حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند..یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارها نیست!!!بیایید و این مرد را پس بگیرید
وقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:
((با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی ...خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند))
پائولو کوئلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 17:44  توسط فرناز  | 

Could I Have This Kiss Forever

ترجمه و متن اهنگ می توانم از انریکه


 

 

eNRIQUE


Over and over I look in your eyes
you are all I desire
you have captured me
I want to hold you
I want to be close to you
I never want to let go
I wish that this night would never end
I need to know

Could I hold you for a lifetime
Could I look into your eyes
Could I have this night to
share this night together
Could I hold you close beside me
Could I hold you for all time
Could I could I have this kiss forever
Could I could I have this
kiss forever, forever

Over and over I've dreamed of this night
Now you're here by my side
You are next to me
I want to hold you, to touch you and taste you

And make you want no one but me
I wish that this kiss could never end
oh baby please

Could I hold you for a lifetime
Could I look into your eyes
Could I have this night to
share this night together
Could I hold you close beside me
Could I hold you for all time
Could I could I have this kiss forever
Could I could I have this
kiss forever, forever

I don't want any night to go by
Without you by my side
I just want all my days
Spent being next to you
Lived for just loving you
And baby, oh by the way

Could I hold you for a lifetime
Could I look into your eyes
Could I have this night to
share this night together
Could I hold you close beside me
Could I hold you for all time
Could I have this kiss forever
Could I could I have this
kiss forever, forever

 

 

 

بارها و بارها به چشمان تو مینگرم

تو همه ی آن چیزی هستی که من آرزو دارم

تو مرا تسخیر کرده ای

میخواهم تو را در بر بگیرم

میخواهم نزدیک تو باشم

هرگز نمیخواهم بروم

امیدورام این شب هرگز به پایان نرسد

نیاز دارم بدانم

آیا میتوانم تا آخر عمرم تو را در بر داشته باشم؟

آیا میتوانم به چشمان تو بنگرم؟

آیا میتوانم این شب را برای تقسیم کردن این شب با تو داشته باشم؟

آیا میتوانم تو را درست نزد خودم داشته باشم؟آیا میتوانم همیشه تو را داشته باشم؟

آیا میتوانم این بوسه را برای همیشه داشته باشم؟

برای همیشه ،برای همیشه

بارها و بارها رویای این شب را دیده ام

اکنون تو کنار منی

نزدیک منی

میخواهم تو را در آغوش بگیرم تا تو را لمس کنم و...

و وادرات کنم هیچ کسی را نخواهی به جز من

امیدوارم این بوسه هیچ گاه به پایان نرسد

آه عزیزم ...خواهش میکنم


آیا میتوانم تا آخر عمرم تو را در بر داشته باشم؟

آیا میتوانم به چشمان تو بنگرم؟

آیا میتوانم این شب را برای تقسیم کردن این شب با تو داشته باشم؟

آیا میتوانم تو را درست نزد خودم داشته باشم؟آیا میتوانم همیشه تو را داشته باشم؟

آیا میتوانم این بوسه را برای همیشه داشته باشم؟

برای همیشه ،برای همیشه

نمیخواهم هیچ شبی بدون وجود تو در کنارم سر شود

فقط تمامی روزها را میخواهم تا در کنار تو سپری کنم

زنده فقط برای دوست داشتن تو

و عزیزم راستی ...

آیا میتوانم تا آخر عمرم تو را در بر داشته باشم؟

آیا میتوانم به چشمان تو بنگرم؟

آیا میتوانم این شب را برای تقسیم کردن این شب با تو داشته باشم؟

آیا میتوانم تو را درست نزد خودم داشته باشم؟آیا میتوانم همیشه تو را داشته باشم؟

آیا میتوانم این بوسه را برای همیشه داشته باشم؟

برای همیشه ،برای همیشه
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 11:57  توسط فرناز  | 

World crashes

 

Enrique

You make me strong
You make me weak
You lift me off my feet
You give me hope
When all my dreams
Seem like they're out of reach
You make me understand

The way the perfect love
Should be

تو به من نیرو می دی

تو من رو سست می کنی

تو باعث شدی من روی پاهام بایستم

تو به من امید دادی

هنگامی که تمام آرزوهام دست نیافتنی جلوه میکردند

تو باعث شدی بفهمم

یک عشق واقعی باید چطوری باشه

You take me to a place
So high
I never wanna leave
Sometimes I think
All of the things
I should have said
I hope it's not too late
تو منو به یه جای خیلی والا(مرتبه ی خیلی والا) بردی !!!!!!!!!!

که هرگز نمیخوام ترکش کنم

گاهی فکر می کنم به

تمام چیزهایی که باید میگفتم

امیدوارم خیلی برای گفتنشون دیر نشده باشه


I wanna make you understand
If the world crashes down over me
I know that my life is complete
'Cause I've held you
In my arms all night
'Cause I can't imagine
Life without you by my side
You whisper in my ear the words
Just hold me close tonight
And when the pain is holding me
Your touch just sets me free

میخوام کاری کنم تا بدونی

اگه دنیا روی سرم خراب شه

میدونم که زندگی من کامله

چون من تو رو تمام شب ها در آغوشم دارم

چون نمیتونم زندگی بدون تو رو

حتی تصور کنم

تو حرفهایی رو درگوشم زمزمه می کنی

فقط من رو محکم در آغوش بگیر

و هنگامی که دردها من رو در بر گرفتند

فقط لمس تو من رو نجات می ده

انریکــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 20:33  توسط فرناز  | 

متن خوشگل خوشگل

 

اي تماشايي ترين مخلوق خاكي در زمين! آسماني ميشوم وقتي نگاهت ميكنم

 خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ي خاطراتم رو انداختم يه گوشه اي و گفتم : فراموش يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : يادمه

 كسي كه الفبا رو اختراع كرد يه اشباهه خيلي خيلي بزرگي كرد و اونم اين بود كه : ميون I و U رو فاصله انداخت

 چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي! چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !چه كودكانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم

 عشق یعنی پاکی و صدق و صفا خود شناسی حق شناسی از وفا عشق یعنی دور بودن از خطا بنده بودن خلوت دل با خدا عشق یعنی نفس را گردن زدن پاک و طاهر گشتن روح و بدن عشق یعنی صیقل زنگار دل دیدن اسرار غیب در جام دل

 عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است

 حقيقت نه با شنا کردن بلکه با غرق شدن کشف مي شود شنا کردن حادثه ايست که در سطح اتفاق مي افتد غرق شدن تو را به اعماق بي انتها مي برد

 اگر نميتواني بالا بري پس سيب باش تا با افتادنت انديشه اي بالا رود

 میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند. بعضی ها مثل " ب " برات میمیرند، مثل " د " دوستت دارند، مثل " ع " عا شقت میشوند، مثل " م " منتظر می مونند تا یه روز مثل " ی " یارت بشن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 11:30  توسط فرناز  | 

غم

 

وقتی که به دنیا اومدم صدایی در گوشم طنین افکند و گفت من تا آخرین لحظه عمرت با تو هستم گفتم تو کیستی گفت من غمم: پیش خود خیال کردم که غم عروسکی هست که من با اون بازی کنم اما الان که فکرشو میکنم میبینم من بازیچه ای هستم به دست غم  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 11:25  توسط فرناز  | 

معنی شعر little girl انریکه

 



Enrique iglesias  

Little girl kisses her mom

Tells her I love you

Holds on to her hand



Little girl doesn’t have much

She walks with a smile

She’s so full of life



But she cries in the night

Just try to hold on

No one can hear her

She’s all alone



This little girl

Closes her eyes

All that she wants

Is someone to love

Someone to love



Little girl

She’s all grown up

Oh she’s getting famous

She’s a big star



Oh little girl

Fights with her mom

Can’t believe money

Changed who she loved



And she cries in the night

Just try to hold on

But no one can hear her

She’s all alone



This little girl

Closes her eyes

All that she wants

Is someone to love

Someone to love



She cries in the night

Just to try to hold on

No one can hear her

She’s all alone



This little girl

Closes her eyes

All that she wants

Is someone to love

Someone to love

To love


Someone 

دختر کوچولو

دختر کوچولومادرشو می بوسه

به او میگه که دوستش داره

بغلش می کنه

دختر کوچولو چیز زیادی نداره

همیشه لبخند میزنه

او پر از زندگی هست

ولی او شب ها گریه می کنه

تلاش می کنه اشکاشو نگه داره

هیج کس صداشو نمی شنوه

او خیلی تنهاست

این دختر کوچولو

چشماشو می بنده

تمام چیزی که می خواد

کسی هست که عاشقش باشه

کسی که عاشقش باشه

دختر کوچولو

حالا بزرگ شده

او به شهرت رسیده

و یه ستاره بزرگ هست

اون دختر کوچولو

با مادرش دعوا می کنه

نمی تونه باور کنه پول

کسی را که دوست داشت تغییر داده

او شب ها گریه می کنه

تلاش میکنه اشکاشو نگه داره

ولی هیچ کس نمی تونه صداشو بشنوه

او خیلی تنهاست

این دختر کوچولو

چشمهاشو می بنده

تمام چیزی که می خواد

کسی هست که عاشقش باشه

کسی که عاشقش باشه

عاشقش باشه

کسی که

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 11:15  توسط فرناز  | 

بوی رازقی

 

یک لحظه از حضور تو واسه ی دل غنیمته

می خوام بگم عاشقونه که عشق تو حقیققته

تو واسه ی من بهشتی و حسرت تو یک خاطره ست

ولی اینو خوب می دونم اومدنت یک حادثه ست

می خوام که خاک جاده شم تا تو ازم گذر کنی

پر بکشم به آسمون برتن من نظر کنی

تو از کدوم قبیله ای که اسم عاشقی ز تو ست

تو از کدوم ترانه ای که عطر رازقی ز توست

منتظرم تا نفسی که بره و من بمیرم

تا شبی که کنارش بمیرم آروم بگیرم

برای من تو بهترین دیدن تو یک آرزوست

باسه دل بیکس من بودن تو یک آبروست

لیاقت دیدن تو قد همه ی آسمون هاست

بهاری و اومدنت آرزوی پرستو هاست

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 10:40  توسط فرناز  | 

تولدم مبارک

 

تولدم مبارک امروز تولدمه. میشه بهم تبریک بگین.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 11:26  توسط فرناز  | 

 

کم پیدام نه دیگه مشغول درسیم .چاکر شما داش فرناز

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 20:7  توسط فرناز  | 

باور

 

روزی اهالی دهکده ای برای این که بارون ببارد تصمیم گرفتن که دعاکنند و همه یک جا جمع شدند و 

فقط یک دختر کوچک چتر به همراه داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:2  توسط فرناز  | 

زندگی کتابیست پر ماجرا هیچ وقت ان را به خاطر یک ورقش دور نینداز
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:58  توسط فرناز  | 

زندگی

 

زندگی بهترین هدیه ای است که گرفته ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:23  توسط فرناز  | 

عشق

 

دوتا ادم برفی دوطرف رودخانه عاشق هم میشن. از اتیش عشق همدیگه اب میشن تا بلکه وسط رودخانه به هم برسن.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:4  توسط فرناز  | 

یکی بود یکی نبود.

 

یکی بود یکی نبود .

 یک روز زمین عاشق خورشید شد و گفت ... دورت بگردم بعد ش تا ابد موند تو رو درواستی

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:43  توسط فرناز  |